قبل از طلوع ...

وقتی می خواستم میدان را دور بزنم، آخرین تصورم این بود که پرشیا با آن همه فاصله برسد به من!

صحنه ترسناکی بود، ماشینم چند متری کشیده شد، روی چرخ های سمت راستش کمی بلند شد و دوباره برگشت، خاموش شد، شیشه ها پودر شد، درها، له شدند و من ... می لرزیدم، بازویم را که به خاطر تماس در درد می کرد گرفته بودم و آرزو می کردم آدم های دور ماشین چند دقیقه ساکت شوند و همه این ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. 

مدتی که منتظر ماندیم تا پلیس برسد، که اصلا هم زمان کمی نبود، افراد زیادی، پیاده و سواره از کنارمان عبور کردند و می توانم بهتان اطمینان بدهم که پنجاه درصدشان نتوانستند بدون نظر دادن راهشان را بگیرند و بروند: 

" پرشیا مقصره" ویژژژ

" زنها که راننده نمی شن" ویژژژ

"پراید مقصره" ویژژژ

" بمون تا پلیس بیاد، هاهاها" ویژژژ

" بالای دو تومن بیمه برات می زنه" ویژژژ

تا پلیس برسد، از میزان خسارت وارده به هر دو ماشین، مقصر اصلی، کروکی، ماشین را کجا ببریم که کمتر ازمان بگیرند و بدون رنگ سقف اش را در بیاورند و کلی چیزاهای دیگر مطلع شدیم.

کاش کمی روی ساکت ماندن و نظر ندادن تمرین کرده، یا به عنوان یک واحد درسی در دبیرستان ارائه اش می کردیم: بچه ها را می بردیم سر صحنه تصادف و می گفتیم: هر کی نظر نده نمره کامل می گیره! 

کاش اینقدر سرمان توی کار بقیه نبود....


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۸:۳۴
مریم

تجربه‌ی ایستادن در اوج ناتوانی را دارید؟

می‌دانید وقتی هیچ رمقی در زانوهایتان‌ و هیچ نکته‌ی الهام‌بخشی در ذهنتان ندارید چطور باید عزتمند بایستید؟

می‌دانید وقتهایی که خودتان نیاز به شانه‌ای برای گریستن دارید چطور باید شانه شوید برای دیگران؟

آدم‌های کمی هستند که در چنین موقعیت‌هایی زانوهایشان خم نمی‌شود، عقل‌شان نهیب نمی‌زند؛ پس خودت چی؟ و دلشان به شعله شمعی‌ که گاه رو به خاموشی می‌رود هم گرم می‌شود...

میدانید این آدمها که نهیب عقلشان مغلوب شعله رو به خاموشی دلشان میشود نامشان «مادر» است. 

میدانید مادرها با عشق محکومند به نیفتادن؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۵
مریم
«in time» فیلم جالبی است. داستان مردمی که پول رایجشان زمان است. درست در روز تولد 25 سالگی‌شان ساعت دیجیتالی که روی پوست دستشان حک شده، شروع به کار می‌کند و لحظات باقی مانده‌ تا پایان عمرشان را نشان می‌دهد. باید کار کنند و زمان بخرند و البته برای هر فعالیت یا خرید هر چیزی نیاز به پرداخت زمان دارند. نیم ساعت برای ناهار امروز ظهر، چهار ساعت برای یک قهوه، یک هفته برای کرایه ماشین و البته زمانی را که به عنوان مالیات به سرمایه‌داران می‌پردازند. مردم این شهر دویدن را خوب بلدند چون زمان‌شان خیلی کم است. اما مردم نیوگرینویچ که سرمایه‌دارند و قرن قرن و میلیون میلیون سال، زمان دارند و سودای جاودانگی؛ خوش‌خیالند، آرامند، نمی‌دوند، عجله‌ای ندارند. مهمانی و پارتی می‌دهند، قمار می‌کنند و ...
ما، ما مردمی که روی دستمان ساعتی حک نشده که ثروت باقی‌مانده را برایمان بشمارد، بی‌اعتنا به ندای «اقْتَرَ‌بَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُّعْرِ‌ضُونَ»1 خوش خیالانه از کنار «الفرصة تمرّ مرّ السّحاب فانتهزوا فرص الخیر»»2 می‌گذریم و عین خیالمان هم نیست که دارد می‌گذرد.
ما مردمی هستیم به فقیری منطقه فقیرنشین و به خوش‌خیالی مردم نیوگرینویچ! «ویل سالاس»‌هایی که با خوش‌خیالی کاذبِ «فیلیپ وایز» زمانمان را خرج می‌کنیم...




1ـ سوره انبیا/ آیه یک؛ براى مردم [وقت‌] حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بى‌خبرى رویگردانند.
2ـ سخن حضرت علی(ع)؛  فرصت ها چون ابر می گذرند. پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید

In Time (تولید 2011)؛ کارگردان : Andrew Niccol بازیگران:Justin Timberlake ، Amanda Seyfried ، Cillian Murphy ، Olivia Wild
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۹
مریم

به حجم اخبار متفاوتی که در طول روز می شنوم و میخوانم فکر میکنم. به تأثیر این همه حرف‌ متفاوت و متناقض و سطحی و به قول «نفیسه مرشدزاده» حرف‌های زندگی نشده، که معلوم نیست از کجا سروکله‌شان پیدا می‌شود. به سرم فکر می‌کنم که پر از صداست. به خبر کشف حجاب این بازیگر و مهاجرت آن ورزشکار، به «هضم شدن در معده آزمند اجتماعات بیگانه» به تجاوز گروهی‌ای که در دست بررسی‌ست، به فیلتر شدن تلگرام، به برجام، به گریز آناتومی، به هدایت و گلشیری، به مرشد و مارگریتا، به اعترافات روسو، به تو فکر می‌کنم!


فرزانه طاهری گفته داستان نویسان ما دچار فقر تجربه‌اند، به فقر تجربه فکر می‌کنم به فقر به تجربه! به تجربه‌ی فقر. روسو گفته پولی که در جیبمان است وسیله‌ای برای آزاد بودن است، پولی که به دنبالش هستیم وسیله بردگی. به پول فکر می‌کنم به اسارت به بردگی. محدثه گفته وبلاگت را به‌روز کن، من گفته‌ام وقت ندارم. به وبلاگ فکر می‌کنم به دل‌نوشته، فرزانه طاهری گفته حوصله خواندن دل‌نوشته ندارد، من هم حوصله خواندن شازده احتجاب را ندارم، یک، یک مساوی! به شازده احتجاب فکر می‌کنم به تأثیر هدایت و گلشیری بر ادبیات داستانی، به بحث امروزمان بر سر تأثیر هدایت و گلشیری! به ادبیات داستانی، به جمال میرصادقی... به فرق میان داستان و خاطره فکر می‌کنم، به سردار همدانی، به مصاحبه، به تهران ... به تو فکر می‌کنم!


به خواندن یک کتاب عاشقانه‌ و یک مجله زرد فکر می‌کنم به دیدن یک سریال آبکی کره‌ای به «گو جون پیو» به عموشلبی فکر می‌کنم به قطعه گم شده به مثلث‌های نوک تیز که میخواستند نقش قطعه گمشده دایره را بازی کنند... به بازی فکر می‌کنم به کلش به کندی کراش به هفتاد دو ساعت صبر کردن برای گذر از مرحله صدو ده به صدو یازده، به هفتاد دو فکر می‌کنم، به صبر به گذر، گذر از کربلا به شام ... به تو فکر می‌کنم!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۶
مریم
می‌ترسم!
ترس آن حسی است که تا پیش از این ـ یعنی تا همین یکسال قبل ـ هرگز به این گستردگی سراغم نیامده بود. ترس آخرین احساسی بود که مرا از انجام کاری، رفتن به مکانی یا هر فعل دیگری، بازمی‌داشت. هرگز از تنها ماندن در هیچ‌جایی احساس ترس نداشتم! در تصوراتم از آینده هیچ نکته ترسناکی به چشم نمی‌خورد. نفرت، خشم، محبت، دلسوزی، همدردی و ... به وفور و عمیق وجود داشتند و ترس، سطحی بود و مادی. به  ندرت پایش به مباحث غیر مادی زندگی‌ام باز می‌شد اما از یک زمانی که چندان هم دور نیست، مچ خودم را در حالی گرفتم که به شکل رقت‌انگیزی از هر اتفاقی می‌ترسیدم.

وقتی مجبور شدم تنها در شهری غریب توی آپارتمان کوچک با پنجره‌های روبه خیابان و بی‌پرده بمانم، تلوزیون را تا صبح خاموش نکردم و چراغ توی تراس را روشن گذاشتم و هر نیم‌ساعت هراسان از خواب پریدم... چند روز بعدتر وقتی تنها در هتل ماندم، اولین حسی که سراغم آمد ترس بود. هیچ نکته ترسناکی وجود نداشت. همه چیز در کمال آرامش سپری می‌شد اما من ناخودآگاه می‌ترسیدم.

هر بار که حقوق کاری به حسابم واریز می‌شود عوض شادی، ترس به سراغم می‌آید. هرگاه که به آینده و اهدافم فکر می‌کنم عمیقا دچار ترس می‌شوم. صف کتابهای خوانده نشده مرا می‌ترساند. دیدن تصادف در خیابان مرا می‌ترساند. وقتی موتورسواری از کنارم می‌گذرد، می‌ترسم و تا آنجا که بشود با چشم دنبالش می‌کنم. به کسری نگاه می‌کنم و می‌ترسم. از شروع کار جدید می‌ترسم، وقتی عکس‌های نامتعارف یک مراسم ازدواج را دوستی برایم می‌فرستد و ابراز خشم و تنفر می‌کند از فرهنگ رو به زوال، من فقط می‌ترسم. از شروع دوستی‌های جدید می‌ترسم. از شماره‌های ناشناس می‌ترسم. شب‌ و روز با کابوس از دست دادن نزدیکانم از خواب می‌پرم و می‌ترسم.

جنس ترسم اما از آن‌ها نیست که جیغ بکشم، یا از جا بپرم و اشکم جاری شود. حتی وقتی عابرپیاده‌ای بی‌حواس جلوی ماشینم ظاهر می‌شود، از جا نمی‌پرم. ترس من فقط با ابروهایم کار دارد، آنها را درهم می‌کند. آرامش خوابم را گرفته. نیمه شب‌ها بیداری می‌کشم، صبح‌ها زودتر از خواب می‌پرم و خوابهای بعدازظهرم سرشار از کابوس‌های ترسناک است.

یک موجود منتظر و ترسو در من زندگی می‌کند که مدام دارد فکر می‌کند ز
یر پوست این آرامش چه اتفاقاتی دارند زندگی می کنند که پا به پا می‌کنند وقتش برسند بپرند بیرون و همه چیز را خراب کنند



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۱
مریم

مادرم از ماهی فریز شده در بسته‌های وکیوم متنفر است. به همین خاطر شال و کلاه کردیم و راه افتادیم سمت بازار ماهی فروش‌ها که جایی‌ست بسیار بویناک و سرشار از انواع ماهی‌، میگو، یخ‌ و آدم‌هایی با چکمه‌های بلند. کنار بازار ماهی بازار تره‌بار است و سیل آدم‌هایی که مورچه‌وار راه باریک دالان‌طور را بالا و پایین می‌روند تا بادمجان مغازه اول را با بادمجان مغازه سوم مقایسه کنند و قیمت فلفل سبز دستشان بیاید و فندق و زرشک تازه و انار نوبرانه بخرند. بازار ماهی و تره‌بار یک جوری کنار هم قرار گرفته‌اند که متوجه مرزشان نمی‌شوی. ماهی‌ها جلوی پیشخوان مغازه‌ها روی هم چیده شده‌اند و با چشمان معصومشان زل زده‌اند به سقف. و لابد میان آن همه یخ حسابی سردشان است. یخ‌ها آب شده‌اند و از جلوی پیشخوان ماهی فروشی‌ راه باز کرده‌اند و جوی آبی میان مغازه‌های میوه و سبزیجات درست کرده‌اند. از بوی سبزی‌ و پیاز و کدوی لهیده و مانده از روزهای قبل با بوی ماهی و میگو ترکیبی درست شده که دخل حس بویایی آدم را در می‌آورد.

من از ماهی‌های روی پیشخوان سر درنمی‌آورم. شیر، قباد، حلوای بوشهری، آزاد شمال، ماهی کوچکی که وقتی سرخ یا کبابشان کنی چیزی ازشان باقی نخواهد ماند، کنار هم ردیف شده‌اند و مادر بین آنها دنبال بهترینش می‌گردد که تازه باشد. آقای چکمه‌پوش ماهی‌های منتخب مادر را توی نایلون می‌گذارد و ما را به سوی صندوق هدایت می‌کند، آقای پشت صندوق با دست به سمت کارگری که گوشه مغازه مشغول تمیز و قطعه کردن ماهی‌هاست اشاره می‌کند و می‌گوید: «پول می‌گیره، تمیزش می‌کنه براتون» سر آقای تمیزکننده شلوغ است. با دقت و اخم کار می‌کند. ما عجله داریم، مامان می‌گوید برویم، ماهی تمیز کردن که کار مرد نیست، خودم تمیزش می‌کنم.


نایلون‌های حاوی سبزی و میوه و ماهی و مایع ظرفشویی و بیسکویت و ...را از صندوق عقب ماشین برمی‌داریم و تا آسانسور دنبال خودمان می‌کشیم. از وقت ناهار گذشته و  از گرسنگی و تشنگی هلاک شده‌ایم. کسی نای تمیز کردن ماهی‌ها را ندارد، اما تا من ناهار فوری را حاضر کنم مامان مشغول ماهی‌ها می‌شود. از اعتراض‌اش معلوم است کلافه شده. می‌گویم: « بذارید من بیام کمکتون»

ماهی را توی دستم می گیرم و سعی میکنم باله کنار شکمش را جدا کنم، باله با استخوانی سخت به شکم‌اش چسبیده، سر تیز کارد را فرو می‌کنم کنار باله و با فشار به سمت چپ می‌کشم. کارد از کنار باله رها می‌شود و فرو می‌رود توی انگشت وسطی دست چپم. خون جاری می‌شود. مامان هول می‌کند. من سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم و به ادامه قطع کردن باله ماهی بپردازم اما نمی‌شود. تلاش نابجایی‌ست.

چسب زخم را روی انگشت حلقه می‌اندازم و به موضوع مقاله‌ای که باید امروز تمامش کنم فکر می‌کنم و ذهنم از میان مقاله شیفت می‌کند روی تحلیل شخصیت یکی از آدم‌های اطرافم و بعد که به این نتیجه می‌رسم تعادل روانی ندارد، ذهنم بدون هیچ حاشیه‌ای می‌پرد روی اینکه کاش دوباره بروم سفر و بعد یاد امام رضا(ع) می‌افتم و ...

شب شده، باید وضو بگیرم، چسب روی انگشت حلقه را باز می‌کنم، با کمال تعجب می‌بینم چسب را اشتباهی انداخته‌ام. خط زخم روی انگشت وسط غمگین و معترض نگاهم می‌کند، قرمز و سوزناک و دردناک! انگشت کناری بدون هیچ خط و خشی تیمار شده. مامان می‌خندد. خیلی می‌خندد. من هم همراهی‌اش می‌کنم. وسط خنده‌ها گریه‌ام می‌گیرد. اینکه جایی را مرهم بگذاری که دردی ندارد، گریه دارد. اینکه عضو زخمی به حال خودش رها شده و حتی شاهد این اشتباه دردناک بوده، گریه دارد. اینکه چندبار در زندگی‌ام اشتباهی درد کشیده‌ام، اشتباهی تیمار کرده‌ام، اشتباه رفته‌ام گریه دارد ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۰۷
مریم


زمان زیادی است که صفحه پنل وبلاگ باز است و من نمی‌دانم باید چه بنویسم ولی اصرار هم دارم که حتما چیزی بنویسم. این وضعیت یعنی تو حرفی برای گفتن و منتشر کردن داری، حرفی که دلت می خواهد کسی آن را بخواند، اما سر کلاف را پیدا نمی کنی. آنقدر همه چیز در هم گره خورده که خودت هم نمی‌دانی کجاست آن سر رشته و از چه می خواهی بنویسی. آن حرف که دلت گفتنش را می خواهد و انتشارش و خوانده شدنش، اغلب نگفته باقی می‌ماند و آنچه نوشته می‌شود و منتشر و گاه خوانده، چیزیست مابین گفتنی‌ها و نگفتنی‌ها ...

نوشتن، برای کسی که  روزگارش را کلمات می‌سازند حکم هوا دارد. یک وقت نفسش تنگ می‌شود، میان همه کارهای روزمره، شاید حین خوردن صبحانه، میان خواندن سطور یک کتاب، حین دوش گرفتن یا ... باید خودش را برساند و بنویسد تا بتواند جلوی خفه شدن را بگیرد... اما اگر آنچه نوشته شد همانی باشد که واقعا باید بنویسد حالش خوب می شود، خلسه و خوبی‌ای که مشابهش کم پیدا می‌شود، کیفیتش نه، نوعش منحصر به فرد است. اما اگر مثل الان اراجیف سرهم کند و آخر هم حرف دلش همان تو بماند و بپوسد، رسوب می‌شود توی رگ های روحش... و یک روز همه چیز تمام می‌شود.

راستی یک روز همه چیز برای همه ما تمام می‌شود، می‌دانستید؟

یک روز همه چیز تمام می‌شود، یک روز که زیاد هم دور نیست باید برویم دنبال بقیه‌اش که قواعدش با اینجا خیلی فرق دارد. کاش امام رضا(ع) آن روزها همراهمان باشد...

عیدتان مبارک


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۳۸
مریم

همان اول کار ازمان قول گرفته بودی که حواسمان را بدهیم به پشت‌پرده، خواسته بودی دستمان را بگیری و عبورمان بدهی از پرده‌ها، حجاب‌ها و ظواهر. دلت سوخته بود که چشم بدوزیم به دیوارهای گلی و پوسیده و پرده‌های ضخیم! گفته بودی کارهای مهم‌تری هست برای انجام دادن، نخواستی دست‌وپا بزنیم برای ذره‌ای آرامش و دلتنگ بشویم برای لکه‌ای آسمان و همه‌ی راهها را اشتباه بدویم و آخرش با پاهای تاول زده در حسرت بمانیم و بمیریم. همان اول کار ازمان قول گرفتی که اگر می‌خواهید رمزها را بدانید باید «یومنون بالغیب» باشید و ما دائم یادمان رفت که رمز عبور اول چه بود، هرگاه که چون و چرا کردیم و دلخسته شدیم از ماندن و پوسیدن، دچار فراموشی بودیم. یادمان رفته بود پشت پرده خبرهایی هست و برای رسیدن به دیگر رمزها اول باید ایمان بیاوریم به رمز اول ... «یومنون بالغیب» 


پ.ن: الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَ‌زَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ / آیه 3 سوره بقره

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۳
مریم

در اندرون من خسته دل، کسانی زندگی می‌کنند. مثلا یک مشاور درون دارم که بالغ، عاقل، با معلومات و باتجربه است. حرفهای خوبی می‌زند. راهکارهای کارایی ارائه می‌دهد و ساعت‌ها با من درمورد اتفاقات زندگی‌ام وارد بحث و تحلیل و تفسیر می‌شود. این است که زیاد نیاز به مشاور را تا به حال احساس نکرده‌ام. تقریبا گمان می‌کنم مشاور درونم هرچیزی را که باید، می‌داند و درک صحیح‌تری نسبت به من و شرایطم دارد، درکی که هیچ مشاور و روانشناس دیگری محال است به آن دست پیدا کند. این عدم احساس نیاز از ترکیب کمی خودشیفتگی به علاوه دوست نداشتن و بی‌اعتمادی به مشاورها ناشی شده است. البته این دلیل نمی‌شود که من به دلیل حضور مشاور باتجربه‌ی درونم همیشه عاری از خطا عمل ‌کنم و بهترین تصمیمات را ‌بگیرم، چون علاوه بر مشاور درون، یک خر درون هم دارم که گاه مشاور را مغلوب می‌کند. خر درون موجود بدی نیست، به زعم من برای هر زندگی‌ای لازم است، خر درون زندگی را از کسالت بیرون می‌آورد و به انسان جرئت ریسک کردن، کمی وقاحت عزیز و مقادیری دل را بزن به دریا، می‌دهد. خر درون باعث می‌شود نیم ساعت مانده به تحویل پروژه، لپ‌تاپ را خاموش کنی و بروی برای خودت پیتزا درست کنی، یا ترغیبت می‌کند دل به دریا بزنی و ماشینت را که عصای دستت هست بفروشی و با پولش مغازه باز کنی، خر درون زمانی که با مخ به زمین خورده‌ای و تمام تنت کوفته شده، قاه‌قاه و هرهر شروع به خندیدن می‌کند و تشویقت می‌کند که با وجود جیبی که تارعنکبوت بسته، با آخرین موجودی‌ات بزنی به جاده و خوش بگذرانی.  خر درون موجود دوست داشتنی و خریست. کسانی که خر درونشان را کشته‌اند آدم‌هایی هستند که مقررات درونشان بر آنها حکومت می‌کند و اجازه گردش تا نزدیکی مرز قوانین درونی را هم به آنها نمی‌دهند. من یک نفر را می‌شناسم که از وقتی شناختمش هرچیز درونی داشت به جز خر درون، این اواخر معتقد بود قلبش از عقلش عقب افتاده، من فکر می‌کنم نیاز به خردرون در وجودش غوغا می‌کند. خر درونی که به آدم‌ها اجازه می‌دهد عاشق شوند.


علاوه بر مشاور و خر، یک پرسشگر و یک پاسخگوی درون دارم که محکمه درونی را خیلی خوب اداره می‌کنند. درست مثل مناظره‌های انتخاباتی که قبل از انتخابات از تلوزیون پخش می‌شود، هر حرکت و رفتاری باعث پرسیدن یک «چرا؟» و «که چی؟» از سمت پرسشگر درون می‌شود. پاسخگو هم مثل مشاور گاه غالب است و گاه مغلوب.
کسان دیگری هم در وجود من زندگی می‌کنند که اصلا راضی نیستند ازشان نامی برده شود. در هر صورت مشاور درونم با اینکه دلش نمی‌خواهد و می‌ترسد بدآموزی داشته باشد، توصیه می‌کند خر درونتان را جدی بگیرید و زیادی هم به پرسشگر درون رو ندهید...


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۲
مریم


گروس عبدالملکیان شعری دارد با این مطلع که:
دختران روستا به شهر فکر می‌کنند
و دختران شهر به روستا!
من در ادامه‌اش می‌گویم: دختران سرخ و سفید می‌خواهند برنز باشند و برنزها می‌خواهند سفید شوند، آن‌ها که لاغرند، حسرت کمی تپل‌ترها را می‌خورند و آن‌ها که تپل‌اند حسرت لاغرها را! بلندها می‌خواهند کوتاه‌تر باشند که بتوانند کفش پاشنه‌دار بپوشند و کسی بهشان نگوید نردبان، و کوتاه‌ها می‌خواهند، بلندتر شوند! از دماغ که نگو و نپرس؛ این معضل دختر و پسر و پیر و جوان نمی‌شناسد. انگار عدهٔ زیادی ازآنچه هستند، راضی نبوده‌اند و لذتش را نبرده‌اند. چرا؟! تابه‌حال جلو آینه رفته‌اید و به خودتان گفته‌اید که آخ! چقدر چاق شده‌ام، یا من چقدر لاغرم! چه بینی بزرگی دارم، چه لب‌های کوچکی و ... به نظر شما این‌همه نارضایتی علتش چیست؟ دنبال چه هستیم؟ زیباتر شدن؟ تعادل؟ پذیرفته شدن و توجه، احترام؟ اعتمادبه‌نفس؟
شاید هم همه؛ تناسب و تعادلی که اعتمادبه‌نفس را به دنبال دارد. اما مختصات این تناسب و تعادل را چه کسی رسم کرده؟ آیا در همهٔ دنیا و در همهٔ دوران وضع همین بوده؟ یعنی در همهٔ دنیا بینی کوچک سربالا با گونه‌های برآمده و لب‌های بزرگ و قلمبه، زیبایی است و لا غیر؟ آیا در همهٔ زمان‌ها زن‌هایی با کمرهای باریک، معیار زیبایی بوده‌اند و بقیه در دستهٔ زشت‌ها و بدقیافه‌ها جا شده‌اند؟ باکمی پرس‌وجو و جست‌وجو دستتان می‌آید که معیارهای زیبایی هم تابع مُد است. یک روز چاقی مُد است و روزی دیگر لاغری! اگر از مادربزرگ‌هایتان سؤال کنید می‌بینید که در زمان آن‌ها چاقی مد بوده است. اما هر چه فنّاوری پیشرفت کرد و دنیا به سمت دهکده جهانی پیش رفت، معیارهای زیبایی یک‌شکل و قالب خاص پیدا کرد. ارزش زن‌ها خلاصه شد در هیکل باربی طور و بینی‌هایی که هرروز فاصله بیشتری با بینی‌های طبیعی گرفتند، با معرفی الگوهای زیبایی، زن‌ها هرروز و هرروز بیشتر خودشان را با الگوها مقایسه کردند و حسرت خوردند و آخ آخ گفتند و خود را به تیغ جراحی و رژیم‌ها و مکمل‌های غذایی و غیره و غیره سپردند.
من فکر می‌کنم خیلی از این عدم رضایت‌ها ریشه در عدم اعتمادبه‌نفس دارد. ما ازآنچه هستیم خوشحال و راضی نیستیم و خود را خارج از چارچوب مد روز می‌دانیم و با این زخمی که به روحمان و در پی آن به جسممان وارد می‌کنیم، شادی و سرور طبیعی را از خودمان دریغ می‌کنیم. آنچه هستیم، طبیعتی که داریم، با هر وزن و قدی، با هر شکل و شمایل بینی و لب و چشم و ابرو! دوست‌داشتنی، زیبا و قابل‌احترام است. طبیعت و طبیعی بودن بزرگ‌ترین زیبایی است که در هیچ زمانی ارزش و احترام و زیبایی خود را از دست نداده.
راستش فکر می‌کنم اگر خودمان دست‌به‌کار نشویم و معیارها را تغییر ندهیم کسی دلش به حال ما نمی‌سوزد، کسی نگران عذابی که به بدنمان و جراحتی که به روحمان وارد می‌کنیم، نمی‌شود. درست است که چوب جادویی نداریم تا نظر همهٔ آن‌هایی که ذائقه‌شان را نه طبیعت که مُدها می‌سازند، تغییر دهیم. اما می‌توانیم خودمان به طبیعت خودمان احترام بگذاریم و بدنمان را همان‌طور که هست دوست داشته باشیم. ورزش کنیم و سالم و قوی بمانیم که این بزرگ‌ترین ارزش و زیبایی است.
طبیعی، سالم و قوی بودن، شعار ماست ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۹
مریم
«برهوت عشق» را من نخریدم، نام کتاب مرا به یاد رمان‌های فهمیمه رحیمی و مودب‌پور انداخت. راستش حتی ورقش هم نزدم. اما دوستم آنرا خرید و قبل از این‌که خودش بخواند، من امانت گرفتمش، دلیل اینکه چرا با این پیش‌داوریِ آماتور کتاب را امانت گرفتم و خواندمش، این است که من یک همه‌چیزخوان بوده‌ام و این روحیه را همچنان با خودم دارم. قضاوت عجولانه‌ای بود.
اعتراف دیگرم این است که تا به حال نام «فرانسوا موریاک» به گوشم هم نخورده بود. شاید هم خورده و من دقت نکردم، چون همین لحظه احساس کردم جایی نامش را خوانده‌ام. موریاک برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1952 است. به جز نوبل ادبیات، جایزه بزرگ رمان از آکادمی فرانسه را هم دارد. روزنامه‌نگار و شاعر هم بوده و 85 سال عمر کرده. از او به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم اروپا یاد می شود. فرانسوا هم مثل بسیاری دیگر از نویسندگان که در شرح حالشان می‌خوانیم که از طبقه خود متنفر بود؛ ثرتمندزاده‌ای است که طبقه‌اش را نقد می‌کند و سعی دارد حرفهای طعنه‌دار به آنها بزند.
موریاک را پدر نسل جدیدی از نویسندگان کاتولیک فرانسه می‌دانند. بیشتر شهرت او بخاطر همین کتاب «برهوت عشق» است.





خطر لو رفتن داستان

برهوت عشق با این جمله شروع می‌شود: «طی سالها رمون کورژ، با این امید زندگی کرده بود که روزی دوباره ماریا کروس را سر راهش ببیند و به سختی از او انتقام بگیرد» تعلیق داستان از همین ابتدا آغاز می‌شود، لازم نیست سه فصل توصیف و تفسیر بخوانید تا رمان جذبتان کند، چون با همان جمله اول از خودتان می‌پرسید، چرا؟ چطور؟ آیا موفق می‌شود؟ ماریا کروس کیست؟ و ... رمان خیلی زود فلش‌بک می‌خورد به زمان نوجوانی رمون کورژ و داستان آشنایی‌اش با ماریا کروس که زنی بیوه و فرزند مُرده است را تعریف می‌کند. عشق رمان کورژ نوجوان که از قضا نوجوانی منزوی، درونگرا و بی‌تفاوت نسبت به همه هنجارهاست به ماریا کروسی که به دلیل مشکلات زندگی کم کم تن به فساد می‌دهد و بدنامی را با خود یدک می‌کشد، دست‌مایه چند فصل رمان است. پدر رمون، دکتر است و از آن مردهایی که این روزها زیاد اطرافمان می‌بینیم و زنی دارد که مابه ازاء بیرونی برای او هم زیاد است. زندگی بدون عشق پدر رمون، او را در پنجاه و دوسالگی به دام عشق ماریا کروس می‌اندازد و خب اگر می‌خواهید بدانید چه بر سر عشق مشترک پدر و پسر می‌آید، کتاب را بخوانید.
«برهوت عشق» کتاب لاغری است، 206 صفحه دارد، اصغر نوری آنرا ترجمه کرده و نشر افراز به چاپ رسانده. قیمتش هم فقط 5000 تومن است!


از فصل دوم کتاب تصمیم گرفتم آنرا برای خودم نگه دارم و یکی برای دوستم بخرم و شروع کردم به خط خطی کردنش. بعضی کتابها را بدون های‌لایت و خط خطی و حاشیه‌ نوشتن نمیتوان به پایان رساند و «برهوت عشق» از آن کتابهاست... جابه‌جای کتاب پر از جملاتی است که احساس می‌کنید نویسنده دست برده به پنهانی‌ترین و عمیق‌ترین لایه‌های عقل و دلتان و از ناخودآگاهتان آنها را بیرون کشیده ... اتفاق خوب دیگر کتاب، شخصیت‌پردازی خوب و باورپذیر و جذاب است. کتاب شخصیتهای متفاوتی را روایت میکند، حتی آنهایی که در سایه هستند هم آنقدر خوب درآمده‌اند که کاملا میتوانید در ذهنتان آنها را تصور کنید و در دنیای واقعی دنبالشان بگردید



این جمله از متن کتاب در پشت جلد چاپ شده است:
... کدام منطق باید ما را از رنج تحمل‌ناپذیر لحظه‌ای نجات دهد که در آن، فردی که می‌پرستیمش و نزدیکی با او برای زندگی و حتا تن ما حیاتی‌ست، با قلبی بی‌تفاوت و شاید راضی با غیبت همیشگی ما کنار می‌آید؟ برای آن که برای‌مان همه‌چیز است، هیچ‌چیز نیستیم.


همه ما توسط کسانی که دوست مان داشته‌اند ساخته و باز ساخته شده‌ایم، ما اثر افراد اندکی هستیم که در عشق‌شان به ما سماجت به خرج داده‌اند
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۳۰
مریم


جسد مرد پنجاه ساله را پشت یک پرادو، از رشت تا شیراز آورده‌اند، کولر اتومبیل، جسد، راننده و زن ...! زنی که لابد خواسته تا آخرین دقایق، همسفر باشد. ساعت حدود 12 شب است که سیل اتومبیل‌هایی که رفته‌اند به استقبال، از کنار دروازه قرآن رد می‌شوند. جسد ِ پشت پرادو، پدر است. پدر چهار فرزند که من هرگز ندیدمش و این اواخر بیشتر اسمش را شنیده‌ام. دخترش را اما دیده‌ام و می‌شناسم. دختری که حالا از میان مردها و اتومبیل‌ها، از میان تاریکی وهم‌آلود ساعت یک نیمه شبِ قبرستان، راه باز می‌کند و می‌دود... صدای غریبانه بابا گفتن دخترک هم نمی‌تواند کاری با بغض نشسته در گلویم که از صبح بیچاه‌ام کرده، بکند. متعجب آدم‌ها را نگاه میکنم، پسری که فریاد می‌کشد، همسری که روی زمین افتاده، تازه عروسی که با موهای بلوند و پریشان شده جیغ می‌کشد، زن‌هایی که با چشمهای اشکبار دست‌های خواهر ِ مرد را گرفته‌اند. همه آمده‌اند تا جسد را تحویل غسالخانه قبرستان بدهند.

این صحنه‌ها آشناست. صحنه‌ی سوگواری و بهت ِ آدم‌های عزیز از دست داده برایم آشناست. وقتی که پله‌های خانه مادربزرگم را بی‌رمق پایین می‌آمدم و فکر می‌کردم: «حالا چی می‌شه؟» هفت ساله‌ای بودم که هیچ تصوری از مرگ نداشت. عزیزدردانه‌ای که شب‌ها را سر روی بازوی بابایش می‌گذاشت و بخاطر ازبَرخواندن شعار هفته ازش هدیه و تشویق می‌گرفت و هرگز گمان نمی‌کرد به زودی قرار است دلخوشیِ «بابا» گفتن را برای همیشه از دست بدهد. صحنه‌ها آشناست. صحنه‌ی لباس مشکی‌های خاکی شده، چشم‌های به خون نشسته، صداهای گرفته...

بغض، هنوز هم مصرانه سرجایش نشسته و خیال باریدن ندارد. با سرعت از میان سنگ قبرها و جوان ناکام‌ها می‌گذریم تا برسیم به خانه‌ای که قرار نیست دیگر پدر داشته باشد. به همراهم میگویم: «کدام از ما باور می‌کند روزی روی دست فامیل و آشنا به اینجا بیاید؟» کدام از ما باور میکند، گریزی از این سنگ‌های سرد و سیاه  و این تاریکی وحشت‌آورد نیست؟

 

خانه، خانه‌ای که عزیز از دست داده، که روی در یخچالش عکس خوشحال دخترک کنار پدرش، چسبیده، که توی کمدش، لباسهای مردی آویزان است که حالا تن یخ‌کرده‌اش به هیچ لباسی نیاز ندارد، خانه‌ای که شاهد جیغ و اشک و اندوه است را، می‌شناسم. ردیف صاحب عزاهای پریشان و بی‌حال و ناامید، کنار دیوار سفیدی که زیر روشنایی‌اش نقش سر مردی است که روزها، وقت برگشتن از کار سرش را به آنجا تکیه داده، غمگین‌ترین صفی‌است که دیده‌ام.

وقتی بعد از ده روز قدم به خانه‌مان گذاشتیم، کلاه کاسکت بابا توی کمد بود. لباسهایش روی جالباسی. موتور و ماشینش توی حیاط خانه... خانه ... خانه دیگر خانه نبود، خانه نشد. غم پیچید توی فضایش، حتی روزی که تولد شانزده‌سالگی‌ام را جشن گرفتم، غم بود، در تمام سال تحویل‌های کنار سفره هفت سین و قاب عکس سیاه و سفید بابا، غم بود، اشک بود! کنار کارنامه‌های معدل بیستم که امضای کج و معوج و تقلیدی خودم بود و معلم هم راز کلک معصومانه‌ام را می‌دانست، اشک‌های طولانی دخترکی بود که باور نمی‌کرد ...

 

می‌گویم، بگذارید جسد پدرش را ببیند، می‌گویند: «نه!» طاقت ندارد، حالش بد می‌شود، امروز دوبار غش کرده. آرام‌بخش بهش زده‌اند. چشمهای مبهوت دخترک، حرفی ندارد. نظری ندارد... می‌گویم: بگذارید ببیند تا باور کند رفتنش را تا یک عمر چشم انتظار کسی که نیست، نماند!

 

منِ هفت ساله را نبردند تا ببینمش، چیزی نگفتم، مثل یک بچه خوب و سر به راه به حرف بزرگترهایم گوش کردم، اما ... اما باور نکردم که ... عوضش هر شب خواب دیدم، بابا آمده! خواب دیدم پیر شده و من بزرگ شدم. رویا بافتم که همه چیز یک اشتباه و دروغ بزرگ بوده و قرار است بابا بیاید و مرا ...

 

دخترک از جایش بلند می‌شود، می رود سمت مادرش که آن سوی اتاق نشسته و بی‌تاب است و با صدای گرفته می‌نالد، جلویش می‌نشیند، تو چشمهایش زل می زند و میگوید: «نکن مامان!»

من، لازم نبود روبه‌روی مادرم بنشینم، آنقدر کوچک بودم که توی بغلش به راحتی جا می‌شدم. آنقدر بزرگ نبودم که معنای دلداری را بفهمم، نمیدانستم چه باید بگویم. نشستم توی بغلش و اشکهایش را پاک کردم و گفتم می‌گن بابا مُرده، مُرده؟!!

 

بالاخره این بغض کهنه ترکید... راهش را پیدا کرد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۷
مریم

خطر لو رفتن داستان وجود دارد!


«عشق پنهانی، عشقی که انسان جرئت نمی‌کند هرگز با هیچ‌کس درباره‌ی آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی‌کند و به هر علت دیگری، آن عشق است که درون آدم را می‌خورد و می‌سوزاند و آخرش مانند نقره‌ی گداخته شفاف و صیقلی می‌شود» ـ از متن کتاب ـ


cheshmhayash


پس از پشت گوش انداختن هزارباره، و حسرت خوردن‌های بی‌فایده که آخر چرا من «چشمهایش» را نمی‌خرم، چرا من «چشم‌هایش» را نمی‌خوانم! بالاخره موفق به خواندن این رمان شدم.
«چشم‌هایش» را بزرگ‌علوی در سال 1331 نوشته است و به قول خودش «نزدیک بود که سری توی سرها دربیاورد»! آنچه که درباره بزرگ‌علوی می‌گویند این است که او جزء بنیانگذاران حزب توده بوده است و تمایلی هم به فلسفه مارکس داشته. بزرگ‌علوی در رشته روانشناسی و علوم تربیتی تحصیل کرده و در روانشناسی به نظریات فروید علاقه‌مند بوده است. در پایان رمان چشم‌هایش یک فصل کوتاه از زبان نویسنده آورده شده که به شرح داستان نویسندگی‌اش پرداخته و این‌که چرا نتوانسته به زعم خودش نویسنده بزرگی شود و از آشنایی‌اش با صادق هدایت و تأثیری که از او می‌گرفته گفته است. اگرچه که خودش می‌گوید: «من برای هدایت احترام زیادی قائل‌ام و سبک کار او را دوست داشتم؛ اما تصورات و آمال او را نمی‌پذیرم و از او تقلید نمی‌کنم.»
 به هر حال آنچه که بیش از هرچیزی مرا به خواندن رمان جذب کرد، نام کتاب بود. بله «چشم‌هایش» نام ایده‌آل و جذابی برای یک رمان است و من دوستش دارم. اگرچه که ممکن است کمی تین‌ایج‌وار به نظر بیاید.
تم داستان عشقی، سیاسی است. از آنجا که بزرگ‌علوی، جزء منتقدین حکومت و از فعالین سیاسی زمان خودش بوده، بسیار طبیعی است که سیاست و انتقادهایش را در لابه‌لای رمانش آورده و زمینه و بستری را که قرار است یک داستان رمانتیک در آن نقل شود، بستری سیاسی در نظر گرفته. داستان از ابتدا از زبان یک ناظم مرد، نقل می‌شود و خیلی ماهرانه اواسط داستان راوی عوض می‌شود و روایت‌ را از زبان شخصیت زن و قهرمان داستان می‌خوانیم. زنی که به واسطه زیبایی و ثروت و شرایط خانوادگی‌اش در صدر جامعه‌ی خودش قرار گرفته و همواره مورد توجه مردان و طرف حسادت زنان است و اگر چه که در خوش‌گذرانی کم نمی‌گذارد اما به واسطه آشنایی‌اش با یک «نقاش» به اسم استاد ماکان، زندگی‌اش و دغدغه‌هایش متحول می‌شود و اهداف و خواسته‌هایش از آن همه خوش‌گذرانی به سمت و سویی دیگر متمایل می‌شود که شاید قوی‌ترین دلیل در این تحول «عشق» است.
در «چشم‌هایش» با شخصیت‌های متفاوتی روبه‌رو هستیم، مبارزین سیاسی، افراد خوش‌گذران، سرسپردگان حکومت دیکتاتوری و ... علوی در بیان و توصیف شخصیت آنها خیلی خوب عمل کرده. خاصه در شخصیت‌سازی «فرنگیس» قهرمان زن داستان، و توصیف حالات و روحیات و خواسته‌ها و خوش‌آمدهای یک زن! که انتظار می‌رود از توان یک نویسنده مرد خارج باشد. اما بزرگ‌علوی خیلی خوب آن را درآورده. درباره تعلیق کتاب و این که خواننده برای کشف راز زندگی استاد نقاش و رار و رمز تنیده شده در تابلوی نقاشی «چشم‌هایش» تا پایان کتاب را یک‌سره و بی‌وقفه می‌رود نیز، یکی از نکات قوت رمان است.
خواندن رمان خالی از لطف نیست. من که دوستش داشتم و لذت بردم از پایان‌بندی و اتفاقات و دیالوگ‌ها و مونولوگ‌هایی که در رمان وجود داشت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۴
مریم

همان‌قدر که محدودیت خلاقیت می‌آورد. دلِ تنگ و ذهن ِ خسته هم دنبال راهکارهای جدید می‌گردد. شاید این هم، همان محدودیت باشد. به نظرم مهم‌ترین راهکارهای دنیا را دلتنگ‌ها اختراع کردند. نادر می‌گوید: دلتنگی آغاز انسان است. من می‌گویم دلتنگی آغاز همه چیز است. همه چیز از دلتنگی شروع می‌شود. دلتنگ حرم هستم، دلتنگ همین یک ماه قبل که مرا در آغوشش جا داد. دلتنگ حس خوب لمس ضریح بعد از پانزده سال. دلتنگ آن جواب سوالهایم که یک به یک با نشانه‌های حیرت‌آور روبه‌رویم می‌گذاشت. دلتنگ آن خادمی که انگشتر عقیق یمنی را بهم داد. دلتنگِ تنهایی و امیدواری آن سفر ... دلتنگ قرآن باز کردن‌ها... دلتنگ آن‌که بود، آن‌که بودم، آن‌که نیست، آن‌که هستم ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۴:۲۶
مریم
«پنج‌شنبه فیروزه‌ای» آخرین اثر سارا عرفانی‌ست. برای خواندنش هیچ اشتیاقی نداشتم، چرا که پیش از این، هر آنچه از عرفانی خوانده بودم را دوست نداشتم. با این حال کتاب را خواندم...  «پنج‌شنبه فیروزه‌ای» از نظر من تلاش عرفانی برای به تصویر کشیدن نوعی سبک زندگی اسلامی است، در قیاس با چند سبک زندگی دیگر. ماجرای چند دختر و پسر دانشجو که تحت یک اردوی دانش‌جویی راهی «مشهد» می‌شوند. داستان از زبان «غزاله» روایت می‌شود، دختری  دانشجو که فلسفه خوانده، مذهبی است و عاشق! و سه سال است که بر سر راه وصالش مشکلاتی وجود دارد. پسری که «غزاله» دوستش دارد نامش سلمان است که او هم در همین اردو حضور دارد. داستان مجموعه‌ روایت‌هایی است از زبان این دو.  نویسنده  علاوه بر به تصویر کشیدن سبک زندگی اسلامی،  به بحث ارتباط دختر و پسر پرداخته تا به حوزه‌ای حساسیت‌زا که در رمان‌های مذهبی کمتر به آنها پرداخته می‌شود، قدم بگذارد.  با این کار هم به جذابیت و تعلیق داستان کمک کرده و هم به زعم من تلاش کرده که نوعی ارتباط درست را ترسیم کند.
عرفانی سعی کرده شخصیت محوری داستان یا قهرمانش را در مسیر سلوک قرار دهد و بهترین بستر برای این سلوک را «زیارت» در نظر گرفته. تلاش او برای خلق شخصیت‌های باورپذیر و خاکستری  که خواننده امروزی بتواند به راحتی با آن همذات پنداری کند، قابل ستایش است و استفاده از به‌روزترین اصطلاحات رایج میان جوانان که اغلب بر گرفته از زندگی و شبکه‌های مجازی هستند به نظر می‌رسد به همین منظور اتفاق افتاده.
با این حال شخصیت‌های فرعی زیاد خوب از آب درنیامده‌اند، سردرگمند، خاکستری‌شان، خاکستری قابل قبولی نیست. حتی خود غزاله هم با این که تلاش شده طوری شخصیت‌پردازی شود که قابل ‌باور بوده و سفید مطلق نباشد، اما خیلی خوب و روشن نیست، از نظر یکپارچگی و تعادل شخصیتی کمی دچار مشکل است انگار.
سلمان شخصیت دیگری است که نقش روبه‌روی غزاله است و عاشق او! توصیفاتی که از زبان سلمان می‌شنویم، کمی لوس‌اند، به تصویر کشیدن و توصیف جمع‌ها و دوستی‌های پسرانه این احساس را منتقل می‌کند که عرفانی نتوانسته به خوبی به تصویر کشیدن جمع‌های دخترانه از پس آن برآید.
خط و ربط‌ها هم گاه کمی زردند. جا به جا شاهد شفا گرفتن و کرامات ویژه و اتفاقات کمیاب هستیم. بعضی شخصیت‌های فرعی بی‌ هیچ رسالت خاصی وارد داستان می‌شوند و بدون هیچ پایان بندی جذابی از داستان حذف می شوند، نمونه‌اش «ناصر» راننده تاکسی‌ای که آخرش هم درست مشخص نشد که اتفاقات زندگی این آدم چه چیزی را میخواست به خواننده بگوید. رمان، کشف خاصی ندارد، لذت ویژه‌ای نصیب خواننده‌ نمی‌کند.
اما با وجود نواقصی که در متن داستان وجود دارد، تلاش دائمی عرفانی در حوزه رمان و داستان متعهد و مذهبی، که کمتر کسی سراغش می‌رود، قابل احترام و ستایش است.

از نظر من این کتاب مناسب دختران 15 تا 20 سال است و می‌تواند رقیب خوبی برای رمان‌های زرد باشد که دست به دست بین دختران نوجوان می‌چرخد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۸:۰۴
مریم


این را وقتی کسری کوچک بود و از دل‌درد به خودش می‌پیچید توی گوشش می گفتم: «عمه‌جان، بزرگ شدن درد دارد»
حالا که کمی بزرگتر شده و دارد دندان‌هایش جوانه می‌زند و گاهی از درد چانه‌اش را به زمین می‌کوبد یا انگشتهای مرا با اصرارا و سماجت به درون دهانش می‌کشد و تیزی دندان‌های تازه جوانه زده را فرو می کند توی دستهایم، دوباره برایش یادآور می‌شوم. «عمه جان! بزرگ شدن، درد دارد» در واقع این را به خودم می‌گویم! «مریم جان، رشد کردن، درد دارد» دردهایی که گاه آنقدر جانسوزند که جراحتشان تا ابد می‌ماند، اما تو ناچاری از پذیرش و حتی‌تر ناچار از رشد.
این قانون این طبیعت کوفتی‌ست. از آن قانون‌هایی که باید پذیرفتش و جز پذیرش کار دیگر نمی‌توان کرد. زمانی که حالم بهتر باشد و کسری حال و حوصله گوش سپردن به قصه داشته باشد برایش داستان آن کرمی را خواهم گفت که با چه سختی می‌خواست پیله‌اش را بدرد و بیرون بیاید و مردی از سرخیرخواهی و دلسوزی پیله را به جای کرم، زودتر و سریعتر درید، اما کرم هرگز پروانه نشد! چرا که سختی رشد را تجربه نکرد!
 بار بزرگ شدن را نمی‌توان روی دوش دیگری گذاشت.
الان که کلی بار روی دوشم دارم، که از زمین و زمان گله‌مندم، که سختی‌ها هر روز، تصاعدی تعدادشان زیاد می‌شود و هر بار به خودم می‌گویم: «این ضربه نهاییست» که خودم را جسم نیمه‌جانی می‌دانم که از هر طرف تیرِ مشکلی تازه به سمتش روانه می‌شود، نمی‌توانم به پروانه شدن فکر کنم، این روزها تنها به گذراندن فکر می‌کنم... این روزها که می‌گذرند شادم، این روزها به‌درک که می‌گذرند. چه بهتر که بگذرند و دیگر هرگز برنگردند...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۱:۴۰
مریم

خصوصیات بزرگسالی یک دفعه غافلگیر می‌کنند آدم را، یک‌باره می بینی چقدر راحت تر از قبل می‌گذری، چقدر مرز بین عقل و احساست پررنگ‌تر شده، چه ساده سکوت می‌کنی، چه تأسف بار بدون دوست داشتنی‌ها و عزیزانت می‌گذرانی، چه خوب تنها سفر می‌کنی، چه بزرگسالانه تنهایی خرید می‌روی، تنهایی رستوران می‌روی و ... 

آرام و نرم می‌آید و می‌نشیند میان لحظه‌های زندگی. نمی‌دانم خوب است یا بد، اما هست و هست‌ها را باید پذیرفت، این پذیرفتن حقایق هم یکی از خصوصیات بزرگسالی است که آدم نمی فهمد دقیقا از کی به این سادگی به «هست‌»ها تن داده...



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۰
مریم

پیرمرد آمده بود تا وسط خیابان و ایستاده بود روی آن خط سفید، ماشین‌ها تند می‌رفتند و امان رد شدن نمی دادند، نمیدانستم باید بر اساس سرعت جمعی، گاز دهم یا نیش ترمزی بزنم تا پیرمرد رد شود. یک لحظه بود، تا من بخواهم تصمیم بگیرم، پیرمرد دوید... از وسط خیابان دوید به سمت پیاده رو، تا حالا دویدن یک پیرمرد نحیف را دیده‌اید؟ خیلی غمگین است. دویدنش خیلی غمگین بود. با آن هیکل نحیف، موهای سفید، کت و شلوار مندرس و نگاه بی‌رمق... از جلوی ماشین من با سرعت دوید. دویدنش مظلومانه بود، غمگین بود، سرشار از اضطرار میان آن همه سرعت... سرعتی که پیرمرد باید ازش فرار می‌کرد در حالی که توانش را هم نداشت. بی اختیار اشکهایم ریخت. آنقدر بی‌اختیار و بی‌مقدمه و یک دفعه‌ای که غافلگیر شدم. آنقدر سرندیپیتی‌وار که دیگر جلویم را نمی‌دیدم و مجبور شدم کنار بگیرم. نمی‌دانم در آن قیافه مظلوم و آن دویدن چه بود و چه اتفاقی در من افتاد یا  چه خاطره‌ای زنده شد که ... اشکم قطع نمی‌شد. آخرهای اسفند بود و مثل همه‌ی آخرهای اسفند دیگر، من آماده‌ی باریدن بودم. آماده ساعتها باریدن... باریدن و دویدن و فرار کردن و پیرمرد بهانه‌ی خوبی بود ...
حالا هر شب و روز پیرمرد جلوی چشمم است، مثل یک فیلم، صحنه دویدنش تکرار می‌شود، تکرار می‌شود و من هی گُر می‌گیرم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۳۹
مریم


امشب در یک شبکه اجتماعی نوشتم: «با دردناکترین حقایق زندگیتون روبه‌رو شید» بعد تصحیح کردم که: «دردناکترین و غیرقابل تغییرترین حقایق زندگی ... » همان موقع خودم داشتم به یکی از همین‌های زندگی خودم فکر می‌کردم. وقتی به دردناکترین حقیقت زندگی‌ت فکر میکنی، باهاش رو به رو می شوی و به جای انکار و فرافکنی می پذیری‌اش و به رسمیت می شناسی‌ا‌ش، نتیجه اش می شود یک آرامش عمیق که روی دلت می نشیند. انگار دیگر برای هیچ، دست و پا نمی زنی. برای هیچ، غصه نمی خوری. برای هیچ، به آب و آتش نمی زنی که نتیجه اش بشود یک هیچ بزرگتر و بعدش هم سردرگمی و کلافگی و افسردگی و ... دیگر پذیرفتی که اینگونه است. چه بخواهی و چه نخواهی. مثل دستت که همیشه چسبیده به تنت، مثل رنگ چشمت که نمی توانی عوضش کنی. وقتی پذیرفتی‌ش باهاش دوست می شوی، دوست که شدی دیگر دردناک نیست... من هنوز رابطه‌ی زیاد دوستانه‌ای با حقایق زندگی‌ام برقرار نکرده‌ام، هنوز در مرحله پذیرفتن هستم. امروز می پذیرم و فردا دوباره انکارش میکنم. البته طبیعی است، ذات انسان همین است، زمان می برد تا کاملا با حقایق دردناک زندگی دوست شود. نکته اینجاست که هرچه زودتر شروع به پذیرشش کنی موفق‌تر خواهی بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۳۴
مریم

تجاوزگر روح، می‌تواند یک شخصیت بیرونی یا یک حس درونی باشد. میتواند ناشی از خامی و ناپختگی اوان جوانی یا نادیده گرفتن خود در هر برهه‌ی زمانی دیگر باشد. روحی که به آن تجاوز شده، با کوتاه آمدن از رویاها، آرزو و آرمان و شأن به این روز افتاده است. حس غریزی و کهن‌الگوی زن وحشی و خواهر بزرگتر درون دائم به تو گوشزد میکند که این مسیر درست نیست، این انتخاب به صلاح نیست، اما آن‌قدر کوتاه آمده‌ای و آنقدر با خودت تکرار کرده‌ای که آنقدرها هم بد نیست، آنقدرها هم بدرنگ نیست، آنقدرها هم ... که چشم باز می‌کنی می‌بینی روحت سلاخی شده، اجزای سلاخی شده‌ی روحت را گذاشته‌ای پشت درهای بسته و کلیدش را در تاریک‌ترین و عمیق‌ترین جای روحت پنهان کرده‌ای که نکند یادت بیاید آرزوها و آرمانها و خواسته‌های به خون آغشته‌ات دارند آن تو تجزیه می‌شوند... یادت نمی‌آید آخرین باری را که برای خودت حقی فرای این قائل شدی، یادت نمی‌آید کی با خودت در صلح بودی...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۸
مریم
عصر یلداست! برای خودم فال سعدی می‌گیرم! عجبا که این همشهری با ما به از آن یکی همشهری‌ست.

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب
کو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب
رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خال
چون کمال چاچیان ابروی دارد پرعتیب
از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیب
جمع می بینم عیان در روی او من بی حجیب
ماه و پروین تیر و زهره شمس و قوس و کاج و عاج
مورد و نرگس لعل و گل، سبزی و می وصل و فریب
بان و خطمی شمع و صندل شیر و قیر و نور و نار
شهد و شکر مشک و عنبر در و لؤلؤ نار و سیب
معجزات پنج پیغمبر به رویش در پدید
احمد و داود و عیسی خضر و داماد شعیب
ای صنم گر من بمیرم ناچشیده زان لبان
دادگر از تو بخواهد داد من روز حسیب
سعدیا از روی تحقیق این سخن نشنیده ای
هر نشیبی را فراز و هر فرازی را نشیب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۷:۰۹
مریم


عصر روز چهارشنبه، پاتوق کتاب میزبان «محمدحسین جعفریان» و «احسان ناظم بکایی» است. یک جلسه خودمانی در حیاط دوست داشتنی پاتوق. آنقدر جمع و جور که نیازی به میکروفون و بلندگو ندارد، سرجمع شاید 30 نفری باشیم. جعفریان را از داستان سیستانِ امیرخانی شناختم، بعدترش فهمیدم که برادرِ حبیبه جعفریان است که قلمش را بسیار دوست دارم و از «نیمه پنهان ماه » و سروش جوان و  همشهری جوان دنبالش میکردم و محمدحسین همان برادری است که حبیبه کتابهایش را دزدکی برمیداشته و می‌خوانده. احسان ناظم بکایی هم که از همشهری جوان میشناختم، میدانستم یک زمانی آنقدر به سروش جوان نامه می نویسد که دعوتش میکنند برود تحریریه و همین سرآغاز همکاری‌اش با همشهری جوان نوپا می‌شود. چیزی زیادی در موردش نمی‌دانم، جز این که ژورنالیست است و طنز قابل قبولی دارد و اتفاقات سال 88 تأثیر عجیبی روی‌ش داشته. همشهری جوان هم اوایل، یعنی 3 سال اول برایم جالب بود، می‌خریدم و میخواندم، آرشیوی هم از همان زمان دارم، آرشیو کاملی نیست، اما اغلب شماره‌ها را دارد. بعد از آن دیگر دوستش نداشتم، چیز هیجان انگیزِ قابل تأملی برایم نداشت، انگار که یک مطلب را هی تکرار می‌کرد.


اما برمیگردیم سر وقت «محمدحسین جعفریان» که همین اواخر هم پرونده جمع و جوری به سفارش نهاد کتابخانه‌های عمومی در موردش کار کرده بودم. به لطف همان پرونده چیزهایی راجع‌بهش میدانم، اینکه سالهای زیادی در افغانستان بوده، چه مستندهایی ساخته، با رهبر طالبان مصاحبه کرده است و در چه جنگ‌هایی شرکت داشته و البته در همان افغانستان هم مجروح شده و یک پایش را از دست داده و چندتایی خاطرات پراکنده اما بامزه و شنیدنی و صحبتها و دست‌نوشته‌های درست و درمان و قابل تأمل. «جعفریان» بیشتر از آنچه فکر میکردم برایم جذاب بود. خصوصا آن زمانی که راجع‌به تغییر جهان‌بینی و مهاجرت فکری‌اش صحبت کرد. به هر حال هرکسی در هر مقطعی از زندگی‌اش باشد، همان حرفها را انگار با صدای بلندتری میشوند، و تجربه‌ها هم جنس  دیگران را بُلد میکند. اگر چه که فکر نمی‌‌کنم تغییر جهان‌بینی‌اش به آن اندازه‌ای بوده باشد که بتوانم به شکل تمام و کمالی با او همذات پنداری کنم، البته او در این مورد حرف زیادی نزد. جعفریان را بیش از هر چیزی تجربیات، مطالعات و فروتنی‌اش برایم جذاب میکند، لذت می‌برم وقتی در پاتوق می‌گردد و لیستی از کتابهایی که دوست داشته را به‌مان معرفی میکند، یا زمان خداحافظی که برمیگردد و با تواضع می‌گوید که جلسه خیلی خوب و دوست‌داشتنی بوده و لذت برده. اگر چه که من تمام مدت جلسه داشتم از دست دختر جیغ جیغوی، خود همه چیز دان همشهری‌خوان منتقد و گاه بی‌ادب حرص می‌خوردم و از دست آن یکی خانم دیگری که طرفدار سفت و سخت مشایی و احمدی‌نژاد بود و تعصبش اجازه شنیدن حرف بقیه را نمی‌داد و جلسه فرهنگی و ادبی را به گند سیاستِ لوث و لوس شده‌ی این سالهای اخیر آلوده کرد، دندان به هم می‌ساییدم. همین چند روز پیش داشتم به کسی می‌گفتم که خدا را شکر کند که در ایران حمل سلاح خلاف مقررات است و گرنه که من تا الان یک قاتل زنجیره‌ای بودم و البته دو نفر از مقتولینم، همین دو دختر جیغ جیغوی حاضر در جلسه پاتوق بودند. بعد از جلسه عده‌ای «پایتخت فراموشی» را از پاتوق خریدند و دادند جعفریان برایشان امضاء کند. تا من برسم، کتاب تمام شد، از یکی امانت میگیرم و همان شب شروع میکنم به خواندنش.

«در پایتخت فراموشی» سفرنامه‌ایست که به ذکر خاطرات جعفریان به افغانستان میپردازد. سفری که در سالروز شهادت احمد شاه مسعود اتفاق می افتد. سفرنامه از دو سه روز قبل از سفر و دلگیری محمدحسین از عوامل دست اندر کار برگزاری بزرگداشت شروع میشود و تا بازگشت دوباره به ایران ادامه می‌یابد. جالب و خواندنی. با نثری روان و خوش خوان. بگذریم از چند غلط املایی! حین این خاطرات که به گفته‌ی نویسنده‌اش زیاد ادیت نشده با اطلاعات قابل ملاحظه ای در مورد افغانستان روبه رو می شویم. چرا که به قول امیرخانی دیدار با جعفریان یعنی پاس کردن چند واحد افغانولوژی. نویسنده آنقدر افغانستان را خوب میشناسد و آنقدر به این سرزمین و مردمش بی شائبه عشق می ورزد که همانند عاشقی که خطوط صورت معشوقش را از بَر است، هنگام عبور از مرز حتی از بالا و ارتفاع چندهزارپایی متوجه گذشتن از مرز ایران و ورود به مرز افغانستان میشود. گاه اطلاعاتی میدهد که باعث حیرت حتی افغانها میشود. مستندی که جعفریان درباره احمد شاه مسعود ساخته، با عنوان «حماسه ناتمام» آنقدر در افغانستان معروف است که بارها به ابراز لطف افغانها به جعفریان به واسطه ساخت این مستند اشاره شده است. با این حال از یک جای کتاب به بعد احساس میکنم نویسنده زیادی دارد از خودش تعریف میکند. بارها و بارها از شهرت «حماسه ناتمام» سخن به میان می‌آید، از دوستان فراوان، از نوع برخورد افغانها با جعفریان، از حیرت اطرافیان بابت شهرتش در افغانستان و ابراز لطف افغانها  و ....!! اگر پیش از دیدار با جعفریان در پاتوق، کتاب را خوانده بودم، شاید به این نتیجه میرسیدم که چقدر نویسنده از خودش تعریف کرده است و اصلا سفرنامه نوشتن چه جای این همه تعریف از خود است و شاید با خودم می گفتم، چه انسان پُزوی متکبری که چقدر منت بر سر مردم و مسئولین این سرزمین دارد. اما دیدار جعفریان و نوع برخوردش مرا به این ذهنیت رساند که جعفریان، آنچه را که روزانه مینوشته در این کتاب آورده بدون جرح و تعدیل، ذوق زدگی ‌هایش را بدون سانسور، خوشحالی‌ش را، ناراحتی و  دلگیری و بغضش را و همین صداقت بی سانسور، گاهی باعث سوءتفاهم میشود. با این حال کتاب را دوست داشتم، بعد از «جانستان کابلستان» امیرخانی این دومین کتابی‌ست که راجع به افغانستان میخوانم و بدجوری دلم میخواهد روزی به کابل، مزارشریف قندهار، دره پنجشیر و و زیارت مزار احمدشاه مسعود بروم! این کتابها باعث شد، ته مانده‌ی نژاد پرستی‌ام ـ که البته بابتش واقعا شرمنده‌ و خجالت‌زده‌ام ـ فرو بریزد و تصورم از افغانستان که چیز چندان خوشایندی نبود، کمی سرو سامان بگیرد ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۷:۱۸
مریم

آن خودکار لعنتی که یهو جوهرش خشک شد، اگر بود، سندش را همان موقع به نام خودم زده بودم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۳
مریم

این خنکی دلپذیر صبح پاییزی آدم را سر حال می‌آورد. شاید بهتر باشد برای شاد زندگی کردن، یا دستِ کم، زندگی کردن، به وضعیتی که دارم کمی پویایی بدهم، به جای اینکه فکر کنم چه وضعی میتوانستم داشته باشم و ندارم، چه آدمهایی میتوانستند در زندگی‌ام باشند و نیستند، چه اتفاقاتی میتوانست بیفتد و نیفتاد. من سخت می گیرم، همین است که دنیا هم بدجوری به من سخت گرفته. شاید بهتر بود کمی آسانتر می گرفتم. همیشه از آدمهایی که از بالا به بقیه نگاه میکنند بدم می آمده و می آید، اعتراف میکنم که امروز کشف کردم که خودم هم گاهی نگاه از بالا به آدمها دارم، گاهی خیلی بی رحمانه آدمها را قضاوت کردم ... نفس لوامه می گوید هر چه به سرم می آید نتیجه‌ی همینهاست شاید. آدمیزاد وقتی در برج و باروی امن زندگی‌اش نشسته و دیکته‌ای ننوشته که غلطش مشخص شود، سخت و بی رحمانه دیگران را قضاوت میکند، غافل از اینکه زمان زیادی نمیگذرد که آن برج و بارو فرو می ریزد و ناچار به نوشتن دیکته‌اش می کنند که صفر برایش زیاد است ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۴
مریم

من وارث دردهای یک قبیله‌ام. وارث تنهایی‌هایشان. .... من وارث تنهاییِ تنهایان قبیله‌ام هستم. من وارث تنهایی‌های یک قبیله‌ام چه آنهایی را که دیدم، حس کردم و شناختم، چه آنها که مثل من درد و تنهایی‌شان را توی دلشان نگه داشتند و عنوان نکردند، اما برای من به ارث گذاشتندش .... از تنهایی و درد هر کدامشان، یک رگ به عنوان نماینده توی پیشانی‌ام هست، از پیشانی‌م راه می‌گیرند و میروند تا پشت سرم، تا بصل النخاع، مرکز تنفس، همین است که من هر روزه، یک ساعتهایی تنگی نفس میگیرم. درد و تنهایی قبیله‌ام گیر میکند و راه نفسم را می بندد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۲۳:۳۱
مریم

یکشنبه صبح باید برای کاری از خانه بیرون می زدم، بعد از نماز دیگر نخوابیدم، مثل همه‌ی سه هفته قبل. قبل از بیرون آمدن، وقتی داشتم پشت لپ تاپ به کارهایم می‌رسیدم، صدایی از پشت پنجره توجهم را جلب کرد، صدا مثل وقتی بود که کسی با نوک انگشت به نرمی به پنجره بکوبد. چنین فرضیه ای در مورد پنجره اتاق من غیر ممکن است، چون اگر کسی بخواهد این کار را انجام دهد باید بین طبقات آپارتمان معلق بماند، یا اسپایدرمنی، زورویی، چیزی باشد. حدس زدم که شاید باران است. اما مطمئن نبودم. کمی که گذشت، از پشت پرده اتاق دیدم که نوری آسمان را روشن کرد بعدش هم صدای رعد و برق ... خودش بود، اولین باران پاییزی در شهر من می بارید و خوشبختانه من مجبور بودم که در همان ساعات اولیه بارش باران از خانه خارج شوم، هر چند که قدم زدن زیر باران نداشتم و به جایش رانندگی زیر باران بود، اما خوب بود، خیلی خوب .. تمام دیروز باران بارید و من نود درصدش را مشغول رانندگی بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۰۵:۵۹
مریم

فاطمه دلش برای زمانی که  وبلاگستان در اوج خودش بود تنگ شده، زمان یکه‌تازی وبلاگ‌ها که نه خبری از فیس‌بوک و توییتر بود نه از گودر و پلاس. دورانِ طلاییِ « وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ من هم سری بزن» دوران کامنت و بازی‌های وبلاگی. این شده که در آستانه سال نو بازیِ وبلاگیِ «بیایید عیدی بدهیم» را راه انداخته است. در این بازی تعدادی کتاب به عنوان عیدی به دوستانمان معرفی می‌کنیم. اگرچه که یکی از سخت‌ترین کارها برای من معرفی چند کتاب محدود از میان تمام کتاب‌هایی است که به نظرم ارزشمند و مفید هستند، اما برای احیای سنت حسنه‌ی بازی وبلاگی، دست به کار شدم و این شد نتیجه‌اش ...





1ـ فکر می‌کنم در پله‌ی اول بهتر است به جای کتاب، یک نویسنده معرفی کنم، وقتی یک نویسنده تمام کتاب‌هایش دوست‌داشتنی و خوب باشد، نمی‌توانی میان آنها یکی را انتخاب کنی. مثل «ایزابل آلنده» نویسنده شیلیایی که رمان‌هایش شهرت جهانی دارند. آلنده نثر روانی دارد و جزئیات را خوب و به اندازه شرح می‌دهد، رمان‌هایش اغلب تعداد زیادی شخصیت دارد، این شخصیت‌ها به موقع وارد داستان می‌شوند، رسالتشان را انجام می‌دهند و به موقع هم می‌روند! آلنده در ابتدای رمان « همه‌ی روزهای ما» می‌گوید که همه‌ی کتابهایش را در هشت ژانویه شروع کرده و فکر می‌کند اگر روزی غیر از این نوشتن را آغاز کند، یا به سرانجام نمی‌رسد یا چیز خوبی از آب در نمی‌آید. از آلنده رمان‌هایی چون: خانه اشباح، اوالونا، عشق‌ها و سایه‌ها، دختر بخت، همه‌ی روزهای ما، سرزمین خیالی من، پائولینا و ... به چاپ رسیده است. +

 

2ـ «خانمی که شما باشید» نام کتاب شعریست از «حامد عسکری»! همین! بخوانید و لذت ببرید...

 

3ـ «چهل هفته انتظار» از «نرجس‌خاتون آیتی»! دست‌نوشته‌هایی که در زمان بارداری خطاب به کودکش نوشته و به شانزده‌ سالگی‌ِ فرزندش هدیه کرده است. این کتاب را سالهاست می‌خوانم. ساده و روان است و در کلمه کلمه‌اش عشق موج می‌زند، فکر نکنید که این کتاب تنها مخاطبِ زن و خاصه مادر را می‌طلبد، نه، این کتاب برای هر کسی می‌تواند مفید باشد. پیدا کردنش شاید سخت باشد. اما نام آن را در گوشه ذهنتان داشته باشید که اگر جایی به چشمتان خورد، تهیه کنید و از خواندنش لذت ببرید.

 

4ـ سلینجر را همه با «ناطور دشت» می‌شناسند، آنقدر هم شناخته شده هست که احتیاجی به معرفی ندارد. « دختری که می‌شناختم» مجموعه چند داستان کوتاه است از سلینجر که با همان نثر خاص و دوست‌داشتنی مجذوب‌تان می‌کند.

 

5ـ هاوارد زین، مورخ، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و استاد علم سیاست دانشگاه بوستون است، او کتابی در باب تاریخ آمریکا نوشته با نام «رویای آمریکایی». این کتاب با ترجمه فاطمه شفیعی سروستانی، از سری کتب  مجموعه مطالعات فرهنگی، به روایت تاریخ آمریکا با دیدی انتقادی و البته منصفانه می‌پردازد. نثر این کتاب ساده و روان است و ظاهرا مدت‌هاست که به عنوان کتاب درسی در دبیرستان‌های آمریکا تدریس می‌شود. «زین» کتاب‌های زیادی نوشته اما پرفروش و معروف‌ترین کتابش، همین رویای آمریکایی‌ست. اگر به تاریخ علاقه‌مندید، این کتاب نظرتان را جلب خواهد کرد.

 

6ـ «جنگ که تمام شد بیدارم کن» نوشته‌ی عباس جهانگیریان. معرفی این کتاب ادای دینی است به حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان که علاقه‌ی وافری به آن دارم. این کتاب به عشقِ نوجوانی می‌پردازد. روی جلد کتاب نوشته شده رمان نوجوان، اما مطمئن باشید که هر سن و سالی دارید از خواندن آن لذت خواهید برد.

 

اگر بخواهم ادامه دهم، حالا حالا‌ها باید بنویسم، اما می‌دانم که روزهای پایانی اسفند است و همه‌تان کلی کارو بار دارید. پس به همین لیست عیدی اکتفا می‌کنم، پیشاپیش عیدتان هم مبارک ...

به رسم بازی‌های وبلاگی باید چند دوست را به این بازی دعوت کنم؛ مائده، ساما، ساریگل، راحیل، کوثر، لطفا دعوت ما را بپذیرید ...

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۱ ، ۱۰:۵۰
مریم




من، نشسته بودم  روی  صندلی که در بالاترین نقطه اتوبوس قرار داشت، کنار پنجره، این صندلیِ مورد علاقه من است. اتوبوس شلوغ بود، خیلی شلوغ، دو دختر نوجوان سوار شدند، در بسته شد و اتوبوس خواست حرکت کند، جیغ و فریاد دخترها بلند شد، گویا  مادرشان پایین جا مانده بود، در باز شد و دخترها پیاده شده‌اند، دختر اولی سریع رفت و دست مادرش را گرفت، کوچکتر بود، دبستانی شاید، دختر دومی با عصبانیت رفت سمت مادر و فریاد کشید، حرفهای بدی زد خطاب به مادرش، همه‌ی اتوبوس شنیدند، نوچ نوچ کردند، مادرِ دختر قیافه مظلومی داشت، یا شاید در آن شرایط مظلوم به نظرم رسید، چشمهایش خیس شد، هیچ نگفت.  

من حس کردم سرم گیچ می‌رود، حس ناتوانی داشتم، توی دلم آشوب شده بود، چشمهای زن از ذهنم خارج نمی‌شد، کم مانده بود بزنم زیر گریه. خودم را گذاشتم جای زن، با خودم فکر کردم اگر جای او بودم، جلوی همه یکی میخواباندم زیر گوش دخترک تا آدم شود، بعد فکر کردم پس تکلیف این همه روانشناسی و تربیتی که خواندی چه می‌شود، راه درستش شاید این نباشد، شخصیت دخترک آن هم در این سن و سال به فنا می‌رفت با این کار.

فکر کردم شاید رهایش میکردم توی خیابان، یک تاکسی می‌گرفتم و برمی‌گشتم خانه و تا مدت‌ها مثل دیوار با دخترک برخورد می‌کردم، نمی‌دانم! دلم آشوب بود از این حرکت، هنوز هم که چند روز گذشته نمی‌توانم ذهنم را رها کنم از این مسئله!

من یاد گرفته‌ام که مادرِ هر کسی، خدای روی زمینش است. آدم، به خدایش توهین نمی‌کند، اخم نمی‌کند، فریاد نمی‌کشد، آن هم توی خیابان، جلوی چشم این همه آدم ...

دو سه روز است که از این ماجرا می‌گذرد و ذهن من دائم دنبال پیدا کردن علت چنین برخوردهایی می‌گردد. چیزهایی که وجود یا عدم وجودشان، منتج به چنین برخوردهایی می‌شود! نظام آموزشی بی‌خاصیت ما! ادبیات کودک و نوجوان ما که پر است از درونمایه‌های تُهی! رسانه‌های بی‌مزه و بی‌دغدغه، نظام تربیتی نادرست و عرفِ گاه دست و پا گیر!!

دیدن چنین صحنه‌ای در جامعه‌ای دین‌مدار، فاجعه است... 



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۱ ، ۱۱:۳۷
مریم



دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده‌ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی‌مان شب توی رختخواب مثل کنده‌ای چوب راحت می‌خوابد و آن یکی مدام غلت می‌زند، چون دست و پاهایش درد می‌کنند. چون صورت اشک‌آلود بچه‌ای می‌آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهدکودک. همه رفته‌اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی‌ها او را ببرد پیش بچه‌های خودش. نیمهِ گمشده شب‌ها خواب ندارد، می‌افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمهِ دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می‌زند. مادربزرگ سنت‌زده و عقب‌افتادهِ من کجا می‌توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسیده‌ایم.زنده باد تساوی ...

نفیسه مرشدزاده

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۱ ، ۱۹:۵۳
مریم



راه دیگری نبود، این دردی که زیاد هم به درد نمی‌بُرد و گاه‌گاه مثل رعدوبرقی می‌آمد و می‌رفت، فقط با رفتن به دندانپزشکی تمام می‌شد، شب، تصمیم گرفته‌م به این ترس دامنه‌دار پایان دهم، تا صبح با خودم وارد گفتگو و مذاکره شدم، وعده و وعید دادم، به خودم گفتم اگر فردا صبح بروی دندانپزشکی، بعدش می‌توانی بروی بازار و برای خودت هر چقدر دوست داری خرید کنی، بی‌ دغدغه‌ی مُصرف بودن، اصلا می‌توانی بروی کتابفروشی و بدون فکر کردن به این‌که چندتا کتابِ نخوانده داری، باز هم کتاب جدید بخری! رویا بافتم راجع‌به زمانی که دندانم درد ندارد، و آن روز باشکوهی که می‌توانم غذاها را بدون ترس از درد، به سمت راست دهان برانم و مزمزه کنم! خودم را تصور می‌کردم که همچون شوالیه پیروزی از مطب دندانپزشکی، بیرون می‌زنم و زیر نم‌نم باران، پیاده‌روی می‌کنم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کنم...

صبح که شد به قولم عمل کردم، ماشین را روشن کردم و شادترین آهنگ سی‌دی را پلی کردم؛ حقم بود، من در حال رفتن به جنگی تن به تن بودم که احتیاج شدیدی به روحیه داشت، خدا هم حواسش به من بود، در آن شلوغی خیابان‌، یک جای پارک خوب برایم در نظر گرفته بود. از پله‌های ساختمان پزشکان که بالا رفتم، چشمم که به اسم دکتر افتاد، یک لحظه تردید کردم، اما به هر حال در را باز کردم!
سه ساعت بعد؛ من، با دندانی بدون عصب، بی‌حس و پانسمان شده، اما بدون درد، پله‌های مطب را پایین آمدم، منتظر بودم چیزی عوض شده باشد، منتظر بودم شجاعتم در عوامل طبیعی هم تأثیری گذاشته باشد، مثلا نم بارانی، هوای تازه و سالمی یا ...  اما خیابان، همان خیابان بود، آدمها با همان شکل و شمایل سابق، تند و تند می‌گذشتند و ماشینها با بوغ و شلوغ‌کاری راهشان را باز می‌کردند، تنها چیزی که عوض شده بود، دندان خراب و دردناک من بود که از دنیا و دردهایش هیچ نمی‌فهمید! هیچ ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۱ ، ۰۹:۴۲
مریم